تبليغاتX
ولگردی

ولگردی

امام زمان

در وصف حضرت رقیه

دختر قصه

تمام می شوم امشب در آخر قصه

بخواب بانوی احساس! دختر قصه!

 

یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت

یکی یکی همه رفتند از در قصه

 

ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!

میان شعله ی آتش سراسر قصه...

 

خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب

بدون آب بیاید دل آور قصه

 

بده امانت شش ماهه را به دست پدر

که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصه

 

...

 

نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست

نپرس از تن در خون شناور قصه

 

بلند شو!،و بدو! پا برهنه تا خود صبح

نخواب تا برسی سمت دیگر قصه

 

و گوشواره ی خود را در آر! میترسم-

پری بماند و دیو ستمگرقصه

 

...

 

بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید

بخواب کودک تنها! قلندر قصه!

 

بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!

که پیر می شوی امشب از آخر قصه:

 

بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه...

بگیر اگرچه که سخت است باور قصه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

شعر امام حسین(ع) و امام زمان(عج)

نهال سرخ

نوشتن از تو برایم زیاد آسان نیست

که دست قاصدک من حریف توفان نیست

رهاست موی تو در باد و باد حیرانست:

عجیب! پای تو بر قالی سلیمان نیست

مگر نه اینکه تو دعوت شدی به مهمانی

بگو چرا سر و وضعت شبیه مهمان نیست

کمی اگر شده پایین بیا ببوسمت، آه...

لبم نمی رسد، آنجا که جای قرآن نیست

چه بود جرم تو آخر؟ برا ی چه گفتند:

هر آنکه سنگ نزد سمت تو مسلمان نیست؟!

نگو! نگو! که دو چشم کبود تو گویاست:

که عشق -جرم بزرگم- بدون تاوان نیست

ببخش کفر مرا، رو به آسمان گفتم:

"چطور سهم امامت دو قطره باران نیست؟!"

بدون اینکه بگویی لبان تو گفتند

که "مرگ با لب سیراب رسم مردان نیست"...

...

هزار و سیصد و چندین محرم آمد و رفت

هنوز کار جهان غیرِ آه سوزان نیست

رهاست عطر تو در باد و باد حیرانست

کسی که منتظرش بوده در خیابان نیست

کسی که پشت هزار ابر تیره می تابد

بدون او همه ی سال جز زمستان نیست

تو رفته ای و بدون تو خشک شد چشمم

در انتظار همانی که از تو پنهان نیست

بگو بیاید از این جاده های ناپیدا

بگو که در دل تنگم توان هجران نیست

بگو غروب غم انگیز جمعه هم شب شد

بگو تحمل این انتظار آسان نیست

بپرس تا که بگوید چقدر مانده به صبح؟!

چقدر مانده از این شب که فکر پایان نیست؟!

...

نهال سرخ تو یکروز سبز خواهد شد

درخت تشنه! نگو که زمان باران نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

شعر حضرت زهرا/شعر فاطمیه/

دود و خون

دنیا برایش،عالم بالا برایش

چیزی نمی آید به ذهنم ماورایش


بگذار تا اینبار هم راوی بمانم

بگذار تا این قصه را از ابتدایش...


روزی که با با چشم بست و دختری ماند

تنهای تنها با تمام ماجرایش:


این روزها حتی سلامش بی جواب است

جز غربت و غم نیست دیگر آشنایش


خورشید بود و روی دنیا نور می ریخت
بی شک ولی شب نقشه ای دارد برایش
...
پرمدعا!دستت قلم!هی!باتو هستم!

تاریکی مطلق! رهایش کن! رهایش


یک نیمه از خورشید را خاموش کردی
تو یار ابلیسی؟خودش؟نه، مقتدایش
...
این شعر بوی دود و بوی خون گرفته

این شعر مثل کوچه و حال و هوایش


ای کاش می مردم در این بیتی که گفتم:
او بود و یک میخ و دری که شعله هایش...
...
دارد صدای گریه ای می آید از دور

آیا به دادش می رسد آخر خدایش؟!


دستی به پهلو، دست دیگر رو به بالا

بگذار تا آمین بگویم با دعایش!

...
دارم میان گریه( زَه...را) می نویسم

این واژه من را می کشد با هر هجایش


دیگر برای باقی اش حرفی ندارم

دیگر پری قصه نا پیداشت جایش


اما کسی می آید و می گوید ازاو

روزی برایم قصه را تا انتهایش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

غزل درباره ی پیامبر/شعر پیامبر

آنجا که جبرائیل هم پرهاش می سوخت

جا مانده بود و فرصت جبران نمی خواست

حتی اگر می خواست هم شیطان نمی خواست

کنج خودش هر کس غل و زنجیر در دست

زندانی خود بود و زندانبان نمی خواست

در سفره ها ی روح های استخوانی

نان بود اما هیچکس دندان نمی خواست

از آه عیسی یک (نفس) در باد می رفت

دیگر مریضی از دمش درمان نمی خواست

زیر گلوی ابرها شمشیر بود و

حتی بیابان هم دلش باران نمی خواست

غیرت تن ناموس را در خاک می کرد

غیرت ولی از مردها تاوان نمی خواست

.....

فریاد زد مردی و یک زنجیر واشد

پای زمین را بند این زندان نمی خواست

با بوی پیراهن به سمت کوه می رفت

یعنی که بی یوسف دلش کنعان نمی خواست

 

پس افتخارش را نصیب غار کردند

وقتی برای خواندنش اصرار کردند

نوری به قطر آسمان دورش کشیدند

لبهای او را نقطه ی پرگار کردند

خورشید شد آمد که از نورش ببخشد

با او شبیه ابرها رفتار کردند

از عشق گفت اما به او گفتند مجنون

هرچند که لیلاش را انکار کردند

تابید و کم کم غنچه ها را جذب خود کرد

تا که دهان وا کرده و اقرار کردند

پس سایه ها وحشت زده جمعی شدند و

فکری برای آسمانی تار کردند

شمشیرها ی بی گناه بی زبان را

وقتی برای قتل او وادار کردند

مردی به جایش رفت و شد همبستر مرگ

کی پهلوانان اینچنین ایثار کردند؟!

 

باد آمد و دفتر ورق ها را تکان داد

خورشید آمد حرف یاد کهکشان داد

یعنی به دیوار و در و هر سنگ و چوبی

یکجا برای (اشهد ان لا...)زبان داد

یک شب خدای او به خود بالید و تا صبح

در آسمان او را نشان این و آن داد

آنجا که جبرائیل هم پرهاش می سوخت

تنها برای او خدا یک نردبان داد

یکباره آبی شد تمام صورت خاک

از بوسه هایی که زمین به آسمان داد

.....

باد آمد و هفت آسمان لرزید  و خورشید

رسم غم انگیز جهان را یادمان داد

دیگر زمان رفتن و تنگ غروب است

باید به مردم دو امانت را نشان داد

با عشق در یک دستمان مشتی ستاره

در دست دیگر نقشه ای از آسمان داد

قدری برای من دعا خواند و کمی بعد

در آسمان خود را نشان این و آن داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

شعر موعود/شعر انتظار/شعر امام زمان(عج)

ستاره سهیل

دوباره بی تو زمستان به خود مصمم شد
بیا و پنجره ها را ببند سردم شد

بیا ببین که خدا یان دوباره برگشتند
بساط شادی ابلیس ها فراهم شد

تمام مزرعه ها را یکی یکی خوردند
وباز تهمت گندم نصیب آدم شد

کسی میان خودش ماند و سوخت، کاری کن!
که بی تو شعله گلستان نشد، جهنم شد

سه هفته پیش فقط بیست ساله بودم، آه
سه جمعه رد شد و سی سال عمر من کم شد

کجاست مرثیه خوان ستاره های سهیل؟!
که پیر شد دل شب،ماه قامتش خم شد

شب است و پنجره ها رو به ناکجا بازند
بیا و پنجره ها را ببند سردم شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

از جمعه های غم زده انشا نوشته ام از رضا متقی

در دفترم هزار معما نوشته ام
یعنی که باز نام شما را نوشته ام

خورشید پشت کوه! ببین دفتر مرا
امشب هزار مرتبه فردا نوشته ام

هر چند مرده ام، به امید کمی نفس
این نامه را برای مسیحا نوشته ام

اصلا قبول، دیر رسیدم سرکلاس
اما اجازه؟! مشق شبم را نوشته ام

عمریست روی تخته سیاه نگاه من
تصمیم...نه! که غیبت کبری نوشته ام

پشت در کلاس فقط گفته ای و من
از درس انتظار تو املا نوشته ام

جان مرا بگیر و بیا! من در این غزل
خود را برای روز مبادا نوشته ام

از عمق چشمهام تمام مرا بخوان!
من نامه ای بلند ولی نا نوشته ام

زنگ کلاس ... بغض تو... موضوع انتظار
از جمعه های غم زده انشا نوشته ام

آقا ببخش! در ورق خیس زندگیم
خطم بدست و باز شما را نوشته ام

سرتاسر حروف الفبات عشق بود
آقا نگو! بدون الفبا نوشته ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

العجل...العجل...العجل...

 

اللّهُمَّ العَن اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد وَ آخِرَ

 

 تابِعٍ لَه عَلی ذلِکَ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

به امید روز فرج....

يك سيب براي كفر آدم بس بود

يك عمر براي دل من غم بس بود

بانو! بخدا ديدن چشمان شما

يك بار براي هفت پشتم بس بود

لا شعرَ وَ لا غزلْ بجز چشمانت

لا عَذْبَ ولا عسلْ بجز چشمانت

تو معجزه اي، براي اثبات خدا-

لا حَرْفَ و لا مَثَلْ بجز چشمانت

افتاده بروي قرص ماهم سايه

هم نور كنار پنجره هم سايه

از صورت خود بزن به يك سو ديگر

موهاي سياه، دختر همسايه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

برای امام صادق(ع)

آنروز که از همیشه عاشقتر بود

با عشق خدای خود موافقتر بود

ناگاه شکست آسمان بغضش را

دامان زمین به خون صادق(ع) تر شد

عرض تسلیت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

حضرت زینب(س)

چند کودک

در ماتمی بی انتها با چند کودک...

تنها رها کردی مرا با چند کودک

یک خیمه ماند و یک بغل دلواپسی و

من ماندم و این ماجرا با چند کودک

هی چهره ات را در سرم تکرار کردم

هی گریه کردم بی صدا با چند کودک

وقتی صدای داد و بوی دود آمد

دیدی چه کرد آن شعله ها با چند کودک؟!

تا پرده ی خیمه به یکسو رفت دیدم

خورشید روی نیزه را با چند کودک

می خواستم پنهان کنم اما رقیه

زل زد به سرهای جدا با چند کودک

یکباره سمت خیمه هامان حمله کردند

من مانده بودم زیر پا با چند کودک

سیلی زدند و معجر از سرها کشیدند

با من قبول اما چرا با چند کودک...؟

***

وقتی سرت با من تنت از من جدا بود

راهی شدم از کربلا با چند کودک

ای کاش می دیدی که در کوفه چه کردند

مردم میان کوچه ها با چند کودک

***

در راه هم گویی هزاران حرف دارند

با صورت خونی بابا چند کودک

لب تشنه ی خواهر فقط لب تر کن امروز

باید بیایم تا کجا با چند کودک؟!...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

حضرت ابالفضل(ع)/حضرت عباس

آب،بابا،بغض

پر کرده تمام آسمان را بغضی

سنگین شده در گلوی دنیا بغضی

پر کرده از آب دست لرزانش را

لبخند به لب نشانده اما بغضی...

او می دود و می شکند هر گامش

در سینه ی آن دختر تنها بغضی

شمشیر به دست و چشمهایش بر اوست

یا دست خودش می شکند یا بغضی

او مانده و مشکی که به دندان دارد

مشکی که در آن نمانده الا بغضی

ای کاش...و ای کاش کمی فرصت داشت

اندازه ی یک گریه و حتی بغضی

حالا که بروی خاک آن ماه افتاد

بالای سرش نشسته زهرا،بغضی-

-نشکست که نشکند دل مادر را

لبخند به لب نشاند، اما بغضی...

در گوش تمام آسمانها امروز

پیچید صدای یا اخا با بغضی

-

مشق شب بچه ها همین است، همین:

برگرد عمو و آب...بابا...بغضی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

امام حسین(ع)

نهال سرخ

نوشتن از تو برایم زیاد آسان نیست

که دست قاصدک من حریف توفان نیست

رهاست موی تو در باد و باد حیرانست:

عجیب! پای تو بر قالی سلیمان نیست

مگر نه اینکه تو دعوت شدی به مهمانی

بگو چرا سر و وضعت شبیه مهمان نیست

کمی اگر شده پایین بیا ببوسمت، آه...

لبم نمی رسد، آنجا که جای قرآن نیست

چه بود جرم تو آخر؟ برا ی چه گفتند:

هر آنکه سنگ نزد سمت تو مسلمان نیست؟!

نگو! نگو! که دو چشم کبود تو گویاست:

که عشق -جرم بزرگم- بدون تاوان نیست

ببخش کفر مرا، رو به آسمان گفتم:

" چطور سهم امامت دو قطره باران نیست؟!"

بدون اینکه بگویی لبان تو گفتند

که "مرگ با لب سیراب رسم مردان نیست"...

...

هزار و سیصد و چندین محرم آمد و رفت

هنوز کار زمین غیرِ آه سوزان نیست

رهاست عطر تو در باد و باد حیرانست

کسی که منتظرش بوده در خیابان نیست

بگو بیاید از این جاده های ناپیدا

بگو که در دل تنگم توان هجران نیست

بگو غروب غم انگیز جمعه هم شب شد

بگو تحمل این انتظار آسان نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

حضرت رقیه(س)

دختر قصه

تمام می شوم امشب در آخر قصه

بخواب بانوی احساس! دختر قصه!

یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت

یکی یکی همه رفتند از در قصه

ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!

میان شعله ی آتش سراسر قصه...

خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب

بدون آب بیاید دل آور قصه

بده امانت شش ماهه را به دست پدر

که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصه

** 

نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست

نپرس از تن در خون شناور قصه

بلند شو!،و بدو! پا برهنه تا خود صبح

نخواب تا برسی سمت دیگر قصه

و گوشواره ی خود را در آر! میترسم-

پری بماند و دیو ستمگرقصه

**

بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید

بخواب کودک تنها! قلندر قصه!

بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!

که پیر می شوی امشب از آخر قصه:

بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه...

بگیر اگرچه که سخت است باور قصه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

شعر اربعین حسینی

چهل روز

صبح آمد و خورشید نتابید چهل روز

همراه من آمد سر خورشید چهل روز

در دفتر نقاشی تاریخ دو دستم

طرحی زد و از خون تو پاشید چهل روز

من تشنه ی لبخند تو بودم ولی ای عشق

جز غصه بر این تشنه نبارید چهل روز

از ناله ی من عرش خداوند تکان خورد

کوثر متلاطم شد و جوشید چهل روز

***

از مردم این شهر برایت چه بگویم؟!

تقویم همه بعد تو شد عید چهل روز

هر کس که نگاهش به من و بی کسی ام خورد

با هلهله ای کف زد و رقصید چهل روز

از خواهر خود حرف نکش ای تن بی سر

باید چه بگوید که چه ها دید چهل روز؟!

تصویر زمین خوردن تو در سر او ماند

این بود دلیلش که نخوابید چهل روز

این چشم اگر کور شده دست خودش نیست

رخ نیلی و لب پاره ترا دید چهل روز

برخیز نگاهت کنم و اشک بریزم

این بغض در این حنجره پوسید چهل روز

***

برخیز که بویت کنم و مست شوم باز

من آمده ام با سر خورشید،... کجایی؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

از زمان ولادت تا شهادت حضرت زهرا(س)

قصه ی دریا

باران گرفت و قصه ی دریا شروع شد

تکبیرهای جنگل و صحرا شروع شد

بابا که رفت دختر خود را بغل کند

بغضش گرفت و عشق همانجا شروع شد

صف بسته بود جمع ملائک در انتظار

پرده کنار رفت و تماشا شروع شد

کوثر به جوش آمد و رضوان خروش کرد

جشن و  سرور عالم بالا شروع شد

چشمش به چشمهای پدر خورد و بعد از آن

لبخندهای ام ابیها شروع شد

تا سالها برای پدر، مادری کند

همراه او بماند و پیغمبری کند

تا عشق را نفس بکشد در هوای او

بابا برای او شود و او برای او

هی دور او بچرخد و پروانه ای شود

دستش برای موی پدر شانه ای شود

خیره شود به صورت او تا به ماه خود-

بوی بهشت هدیه کند با نگاه خود

تا پاره ی تنش بشود، میوه ی دلش

آئینه ای مقابل شکل و شمایلش

تا سالها همین بشود ماجرای او:

بابا برای او شود و او برای او

***

بادی وزید و خنده ی دریا تمام شد

احساس خوب جنگل و صحرا تمام شد

خورشید او غروب خودش را بغل گرفت

یخ بست قلب عالم  و گرما تمام شد

آئینه ای شکست و غمی انعکاس کرد

آئین مهربانی دنیا تمام شد

تنها بهانه بود برای وجود او

راهی شد و بهانه ی  زهرا تمام شد

 

***

این کار، کار کیست؟! چه بد می زند به در

باور نکردنیست ، لگد می زند به در؟!

مشعل گرفته است که آتش به پا کند

یا با طناب دست شما را جدا کند

شاید تو بی علی شوی و او بدون تو...

از پشت در صدا بزنی یا علی نرو!

یعنی که قطره قطره بریزی به کوچه ها

نامش نیفتد از دهنت تا به انتها

یعنی بجنگ! وقت تماشا نمانده است

یعنی به او نشان بده تنها نمانده است

***

اینجا کجاست؟! چادر خاکی! چه می کنی؟!

تنها ترین نشانه ی پاکی چه می کنی؟!

اینجا غریبه نیست، چرا رو گرفته ای؟!

آیا تویی که دست به زانو گرفته ای؟!

دیر آمدم بگو که چه کردند کوچه ها

بانوی قد خمیده! زمین می خوری چرا؟!

این کودکت چه دیده که هی زار می زند؟!

هی دست مشت کرده به دیوار می زند

***

حق دارد او که طاقت این روز را نداشت

روزی که خانه دست کم از کربلا نداشت

روزی که از صدای غمت شهر خسته شد

روزی که چشمهای تو یکباره بسته شد

روزی که زخمهای عمیقت دوا نداشت

روزی که گریه های تو دیگر صدا نداشت

ای کاش بر زمین اثری از فدک نبود

ای کاش دست شوهر تو بی نمک نبود

***

توفان گرفت و آن شب یلدا شروع شد

خون گریه های عالم بالا شروع شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 6:45 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

یا فاطمه

ما ازدست طایفه ای سینه سوخته ایم
ما بچه های مادر پهلو شکسته ایم
امروز اگر سینه و زنجیر می زنیم
فردا به عشق فاطمه شمشیر می زنیم
ما را نبی قبیله ی سلمان خطاب کرد
روی غرور و غیرت ما هم حساب کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

شعرمن

« آیین »


این خاک،به خون عاشقــان آذین است

این است در این قبیله آیین ، این است

زاین روست که بی سوار برمی گردد

اسب تو که زین و یال آن خونین است



« آن حادثه »


خود را چو ز نسل نور می نامیدند

رفتند و به کوی دوست آرامیــدند

سیراب شدند زان که در اوج عطش

آن حادثـه را ، به شـوق آشامیــدند


« گل سرخ »


ندانم کـار، دیــگرگـــون چـــرا بود؟

ز شرح و و صف ما بیرون چرا بود؟


گل سـرخ ار ز بی آبی شود ، زرد

رخ او در عطش گلگون چـــرا بود؟


« تصویر »


قلم از غم ، دلی بی تاب دارد

که این تصویر از خون قاب دارد


گلوی تشــنه ی خون خدا را

لــب تیـغی ، دریــغا آب دارد


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

نامه ای به خدا

خدایایادت هست که زمزمه شبهایی که فرشته هادرگوشه ی این جهان نجوامی کردن خیره به ماه خیره به اسمان به تومی اندیشیدم به توکه ازخودم بودی یادت هست دستهای پرازناامیدیم رابه سویت درازکردم شایدبه دست های گداییم به دست های پینه بسته که به سویت درازکرده ام واشکهایم پرازشبنم صبحگاهی می چکد برروی زمین صورتم مثل نورشده ودرلحظه های تاریکی شب خداوندفقط وفقط توبودی به اسرار من اگاه به تنها ییم به اینکه درگوشه ی این دل شب از توچه می خواستم همه به خواب رفته بودندومن بی کس وتنها به توفکرمی کردم خدایا ان شبی که باران شدم شبنم گلهای صبح شدم ان شبی که طوفان بودصدایم بغضم در گلویم حبس شده بودخدایا فقط نگاهم بود به اسمان خدا فریاد از تمام وجودم نگاهم خیره به اسمان ابیت نه شبی ظلمت دوخته بودم در تاریکی می خواستم بگویم خالقم یادت هست که کوچک بودم به من اموختی درس دین داری رابا من امدی به رویا های دور.خدایا فقط وفقط توبودی که با من طرح دوستی بستی به من نگاه کردی گفتی امروز روزخوبی است وبااین عهد وپیمان ما بهم وفامی کنیم خدایا یادت هست شبی که باران شدم چکه چکه روی زمین می افتادم.وقتی اعظمتت را دیدم یادت هست شبی که تو فرمان دادی ای بندگان صالح به پا خیزیددردل شب به رازونیازبپردازید.خدایایادت هست چقدرزیبابود لحظه ای مناجات باتولحظه های شگفت درپس پرده وفقط اگاه بودی ازرازونیازهایم وفقط توبودی تکیگاهم دران دل شب سوزوسرما سوسوی باد مرابه یادخلقتت انداخت یادهست توگفتی فتبارک الله احسن خالقین یادم هست چقدر زیبا تشویق کردی منی که ازتو بودم وتشویقی به من.خداوندا دانسته بودی دران شب درسی یادگرفته ام اموختم به اموخته هایم اضافه شد ای اموزگارمن دردل شب تنها چیزی به یادم می انداختی یادتوبود.وخداوندامروز وعده دادی که درروی زمین زندگی کنیم وازنعمت هایت بخوریم وشکرگذارت باشیم هنوزطمع ان شب ازیادم نرفته باورمی کنم به قدرتت به انچه توداری ومانداریم به ان چیزی که تو قادری وما قدرتی نداریم یادت هست ان شب رازی بر من گفتی که تا صبح نرسیده دریافتم این راز چیست ودردل شب مقصود توبودی وبس.جاده به اسم تو بودهدف به اسم توبودوزمزمه وذکرویادتوبود ولحظه ای نخوابم وباتوباشم خدایا اموختی ویادگرفتم که توافریدگارپاکی.بارالها چقدران شب برایم زیبا بود که تنها من وتو ان را حس کردیم شب ها گذشت دیکر ان شب تکرار نشدوتنها خاطره ای که ا زان شب باقی مانده زمزمه ی حرفایت بود که گفتی درهر سختی به خداتوکل کن واموختم یارب تنها تورابپرستم وتنها ازتویاری جویم.خداوند هستیت راباور کردم تا صبح به فکر فرو رفته بودم وانگار وقتی به سپیده صبح رسیدفهمیدم دران دل شب من فقط به تو فکر می کردم ویادت بودم وبه ارامش رسدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

شوق دیداربرای امام زمان

شدشرح از شوق دیدار تو بیدارم بیا

از غم هجران تو ای دوست بیمارم بیا

گوشه چشمی نشان دادی و رخ برتافتی

رفتی و پنهان شدی کردی گرفتارم بیا

من ندارم طاقت یغوب گر تو یوسفی

بیش از ای جانا مده اندو ه و ازارم بیا

چون گدایان بر سر راه تو باشم منتظر

ای عزیز روزگار اخر نکن خوارم بیا

نیست در من صبر ایوب و ندارم عمر نوح

ای طبیبا رهم کن بر درد بسیارم بیا

                                           العجل العجل یا مولا یا صاحب از زمان

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

دل نوشته یک کودک فلسطینی به امام زمان

سالهاست که کوچه ها و  پست کوچه شهرمان دیگر صفا نداردسالها طمع محبت را نکشیده ام اری ما فلسطینی هستیم که پاره ای از کشورمان را در بر گرفته اندوما کاری نمی کنیم سالها فریاد ما را نمی شنونداری انها نمی شنوند ما چه بگوییم کشور ما سالهاست که در تباهی شوم انگیز دشمنان بوی قدس ندارد بوی زیتون زخمی بوی خدا نداردما چه بگوییم که زیتون زخمی دیگر پروا نداردچرا به فریاد در کشیده ما نظر نمی کنی چرا پاره ای از جگر های ما را می سوزاند فلسطین کشور من است فلسطین زیتون زخمی را اباد خواهد کردچرا از زیتون زخمی ما می ترسند چرا از بوی خدا می ترسندمن چه هستم که در اغاز زندگی چشمم رو به دنیا باز شدبا غم و اندوه بود چرا کسی نیست که بگوید خدای من کیست تا مرا از فتنه ازاد کند اری اینجا فلسطین است فلسطین در کشیده اه کشیده بغض کرده تا کی بشینیم تاقدس را ویران کنند قدس خانه ی خداست است تا کی فریاد الله اکبرولبیک یا حسین بگویم تا کی مانند مافریاد ما را بشنوندولی به سوی ما رهسپار نشوند تا کی؟تا کی دلهای کوچک فلسطینی بشکندوکسی انها را دوباره نسازدوجود مرا در غصه ها و ناراحتی ها گرفته شب ها در تاریکی ایا کسی هست صدا و فریاد مرا بشنودارزو های مرا برابرده کند ایا کسی هست پدرومادرم رابه من بر گرداندشب تاریک و غربتی تو سینه های ماست از ترس می لرزیم که مباداانها که ازخدانفرت دارند سر برسندوما را به هلاکت برسانندصبح ها در کوچه ها وخیابان ها فریاد می زنیم و سنگ های مشت شده قلبمان که پر از کینه و درد است به سوی انها پرتاب می کنیم اری این سنگ ها در دو دل دارند.ودردو دلهایی از غم و جدای واز دست دادن پدرو مادراری این سنگها دردو دل های من تو هست که می گوید تو می ایی وجهان پر ازعدالت وتقوا خواهد شد. 

پس مهدی موعودمن برای امدنت اماده ام بیا مهدی شب هجرا ن سحر کن

برای ظهور اساعه امام زمان صلوات

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

شعر هجران تو

من که در اتش هجران تو دل سوخته ام

اتش عشق به کانون دل افروخته ام

به تمنای وصال تومن ای مهر وصال

روزو شب دیده امید به ره دوخته ام

به یکی جلوه رویت همه دادم از دست

سوئ وسرمایک عمرکه اندوخته ام

خسروانیست متاعی دگرم جز تن از دست

که به سودای لقایت همه بفروخته ام

دفتر سبحه بدادم از دست

تا که در مدرسه ی عشقت ادب اموخته ام

جامعه طاقت و تقوا همه چاک زدم

تا که پیراهن عشق توبه  به تن دوخته ام

سر به زانوی غم اورده به کنجی حیران

تا مگررحم کنی به دل سوخته ام

                           این شعر را تقدیم می کنم به امام زمان

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

دل نوشته

ای کاش از خواب سنگین فراموش تا از پینه خود بیرون بیاییم ورهای رها تا تحقق وعده ی خدا مراقب دلمان باشیم .وقتی گوشه این چشم های مضطرب چکه چکه التهاب می ریزد چه کسی می شنود حس زیبایی می گویدهمین حوالی کسی هست که حجت خداست بر روی زمین مولای من هنوز حکایت دل تنگی ماوتو تمام نمی شود همه سال به انتظارت نشسته ام تا شاید گوشه چشمی بر افق جهان بتابانی چهره ات برایم یادگاری اوج مهربانیت هست که گفته بودی برای ظهور فرج بسیار دعا کنید

همه سال بی تو یک روز                      من به روز های هفته بد بینم

حالم از بعد رفتنت خوب نیست             من به امدنت خوش بینم

                              اللهم عجل الولییک فرج

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

دل نوشته

سالها که تمام نشو نه های تورا گشتم ولی نیامدی سال ها دید افقم را به مشرق تو بود ولی نیامدی سال ها به دنبال عدالت تو بودم نیامدی مهدی جان اقای خوبم چرا نیامدی وبرای امدنت دیر شده است و دل تنگی تمام عالم را فرا گرفته جرا نیامدی که بغض ها در گلو رسوب شد چرا نیامدی که با اه و اشک و ناله همراه شد تو را می خواهم ولی نیا مدی و امدنت دیر شده و تو می گفتی که خواهی امداز جاده های سبز نیایش.از جاده های دل تنگی از جاده های عدالت وجهان پر از نور الهی خواهد شدچشما نمان به اسمان دوخته شد دستانمان به اسمان کشیده شد اشک های بارانی خرده مافرو نشست اه ها و درد ها یکی شددعا هاخواسته ها و حاجت ها یکی شد ولی نیامدی.نیامدی و بی اعتباری دنیا چه کرد با تویه مهربونم چه کرد که بی اعتبار شدی کاری کرد که حالا به جای تو تصمیم می گیرد که چه کار کند وحالا فلسطین لبنان افغانستان .....وهمه جا به خاک و خون کشیده شده و ضللم ها بیداد کرد و بغض ها شکست و تو نیا مدی دنیا با همه ی پستی و بی اعتباریش ببین چه کار کرده و تو ماتم زده خیره نگاه می کنی با گریه ها و التماس ها با فر یاد ها چه می کنی مهدی فاطمه ای کاش دعایمان روزو شب اللهم عجل الولییک فرج بود

بوی یوسف می دهد پیراهنت           پیر کنعانم برای دیدنت

برای سلامتی امام زمان صلوات

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

دل نوشته

رهاکن این غم های دنیارو.وروزوشب به انتظارکسی باش که روزی خواهد امد دنیا به کام مان شرین خواهد شد واین تحقق وعده ی خداست که گفته بود او خواهد امدبا کول بار عدالت وخدا کند که زود بیاید اشنای هر زمانه یادت باشدچشمانمان هرگز کناه نخواهد کردشاید لایق دیدار باشیم.دیدار کسی که مثل من اندوه داردوشب های خدا گوشه ی پرتواین جهان می خواند نماز شب راوبرایمان دعا می کند شاید خدا به ما نظر افکند

برای سلامتی امام زمان صلوات

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  | 

دل نوشته

سالهاست گفته بودن توخواهی امدسنگینی غمهای دلمان را توسبک خواهی کرد نمی دانم ان روزی که می ایی ایا هنوز زپابر جا هستم خدا کنددر رکابت باشم و خدا کند تا ان روز لحظه ای ایمانم را به دنیای نیرنگ نفرو شم.کاش تو بگویی خواهی امد شاید خدا امشب دعایمان را شنید وظهورت اماده ی تحقق شدبرای امدنت دیر است شاید خدا این دیربودن را بداندوتعجیل کنددر ام فرجت.مولا جان چه بسیار گفته ام برای دل شکسته ها هم دعا کنید شاید نه اصلادعایت برابرده شد

برای تعجیل امر فرج امام زمان سه صلوات

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط رضا متقی علی اباد  |